تبليغاتX
The Lover Is Always Alone

عشق نهیب دو نگاه نمیدونم

یا اینکه حدیث ، يه گناه نميدونم  نميدونم

عشق تمناي دو قلب نميدونم

يا اينكه رفيق نيم راه نميدونم  نميدونم

اي عشق عزيز هرچه هستي

من بنده ي درگاه تو هستم

تا يك قدمي به مرگ مانده

اي عشق هوا خواه تو هستم

عشق سوال بي جوابه

تفسير پياله ي شرابه

در سينه نشوندنش ثوابه

يا اينكه حباب روي آبه

نميدونم نميدونم

من عشقو رو پيشونيه بر خاك بجويم

در چهره ي عاشقايه غمناك بجويم

در چشم به اشك آمده ي مست خرابات

يا پيش فقيه دست و دلپاك بجويم

اي عشق عزيز هر چه هستي

من بنده ي درگاه تو هستم

تا يك قدمي به مرگ مانده

اي عشق هوا خواه تو هستم

 

 



چهارشنبه سی ام مرداد 1387 |

I DREAMED I HAD AN

INTERVIEW WITH GOD

خواب ديدم

درخواب با خدا گفتگويي داشتم .

SO YOU WOULD

LIKE TO INTERVIEW ME

GOD ASKED

خدا گفت : پس ميخواهي با من گفتگو كني ؟

IF YOU HAVE THE TIME

I SAID

گفتم : اگر وقت داشته باشيد .

GOD SMILED

خدا لبخند زد .

MY TIME IS ETERNITY

وقت من ابدي است .

WHAT QUESTIONS DO YOU HAVE IN

MIND FOR ME

چه سوالاتي در ذهن داري كه

ميخواهي از من بپرسي ؟

WHAT SURPRISES YOU MOST

ABOUT HUMANKIND

چه چيز بيش از همه شما را

در مورد انسان متعجب ميكند ؟

GOD ANSWERED

خدا پاسخ داد ...

THAT THEY GET BORED

WITH CHILDHOOD

اين كه آنها از بودن در دوران

كودكي ملول ميشوند .

THEY RUSH TO GROW

UP AND THEY LONG TO

BE CHILDREN AGAIN

عجله دارند كه زود تر بزرگ شوند

و بعد حسرت دوران كودكي را ميخورند .

THAT THEY LOSE THEIR HEALTH

TO MAKE MONEY

اينكه سلامتشان را صرف بدست آوردن

پول ميكنند .

AND THEN

LOSE THEIR MONEY TO

RESTORE THEIR HEALTH

و بعد پولشان را خرج حفظ

سلامتي ميكنند .

THAT BY THINKING

ANXIOUSLY ABOUT

THE FUTURE

اين كه با نگراني نسبت به آينده

THEY FORGET THE PRESENT

زمان حال فراموششان میشود .

SUCH THAT THEY LIVE IN NEITHER

THE PRESENT NOR THE FUTURE

آنچنان كه ديگر نه در آينده زندگي

ميكنند و نه در حال .

THAT THEY LIVE AS IF

THEY WILL NEVER DIE

اين كه چنان زندگي ميكنند كه

گويي هرگز نخواهند مرد

AND DIE AS IF THEY

HAD NEVER LIVED

و چنان ميميرند كه

گويي هرگز زنده نبوده اند .

GOD ، S HAND TOOK MINE

AND WE WERE SILENT FOR A WHILE

خداوند دستهاي مرا در دست گرفت

و مدتي هر دو ساكت مانديم .

AND THEN I ASKED

بعد پرسيدم ...

AS THE CREAT0R OF PEOPLE

WHAT ARE SOME OF LIFES LESSONS YOU

WANT THEM TO LEARN

به عنوان خالق انسانها ميخواهيد آنها

چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟

GOD REPLIED

WITH A SMILE

خدا با لبخند پاسخ داد .

TO LEARN THEY CANNOT MAKE ANYONE

LOVE THEM

ياد بگيرند كه نميتوان ديگران را مجبور به

دوست داشتن خود كرد .

WHAT THEY CAN DO IS LET THEMSELVES

BE LOVED

اما ميتوان محبوب ديگران شد .

TO LEARN THAT IT IS NOT GOOD TO

COMPARE THEMSELVES TO OTHERS

ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با

ديگران مقايسه كننند .

TO LEARN THAT A RICH PERSON IS NOT

ONE WHO HAS THE MOST

ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه

دارايي بيشتري دارد .

BUT IS ONE WHO NEEDS THE LEAST

بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد .

TO LEARN THAT IT TAKES ONLY A FEW

SECONDS TO OPENPROFOUND WOUNDS

IN PERSONS WE LOVE

ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه ميتوانيم زخمي

عميق در دل كساني كه دوستشان داريم ، ايجاد كنيم

AND IT TAKES MANY YEARS

TO HEAL THEM

و سالها وقت لازم خواهد بود

تا آن زخم التيام يابد .

TO LEARN TO FORGIVE BY PRACTICING

FORGIVENESS

با بخشيدن ، بخشش ياد بگيرند .

TO LEARN THAT THERE ARE PERSONS WHO

LOVE THEM DEARLY

ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را

عميقا دوست دارند

BUT SIMPLY DO NOT KNOW HOW TO

EXPRESS OR SHOW THEIR FEELINGS

اما بلد نيستند احساسشان را ابراز كنند

يا نشان دهند .

TO LEARN THAT TWO PEOPLE CAN LOOK

AT THE SAME THING AND SEE IT

DIFFERENTLY

ياد بگيرند كه ميشود دو نفر به يك موضوع واحد

نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند .

TO LEARN THAT IT IS NOT ALWAYS ENOUGH

THAT THEY BE FORGIVEN BY OTHERS

ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست

ديگران آنها را ببخشند

THEY MUSTFORGIVE THEMSELVES

بلكه خودشان هم بايد خود را

ببخشند .

AND TO LEARN THAT I AM HERE

و ياد بگيرند كه من اينجا هستم .

ALWAYS

هميشه .

 



دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 |

 

Life is not empty

Theres kindness there are apples theres faith

Yes

One must live as long as the poppies bloom

Theres in my heart something like a grove of light

 Like early morning slumber

And I am so restless I want to run

To the end of the plain to the top of the mountain

A voice calls me from afar



جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 |

الهی به مستان میخانه ات

به نقش آفرینان دیوانه ات

به نور دل صبح خیزان عشق

زشادی به اندوه گریزان عشق

به رندان سرمست آگاه دل

که هرگز نرفتند جز راه دل

کز آن خوبرو چشم بد دور باد

غلط در گفتم که خود کور باد ...

 

 

 

 



جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 |

عشق صبور است ، عشق مهربان است .

عشق حسود یا لاف زن ،

یا متکبر یا خشن نیست .

بر راه خود اصرار نمی ورزد ،

کج خلق و زود رنج نیست ،

از اعماق پست و شیطنت آمیز شاد نمیشود ،

بلکه از حقیقت شاد میشود .

همه چیز را تحمل میکند، همه چیز را باور میکند ،

به همه چیز امیدوار است ،

همه چیز را تحسین میکند .

عشق هرگز پایان نمیپذیرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 |
دادیم به یک جلوه ی رویت دل و دین را

تسلیم تو کردیم هم آنرا و هم این را

میدید اگر لعل تورا چشم سلیمان

میداد در نظر اول از دست نگین را

دختر افسونگر زیبا چشمی که ابروانش بی شباهت به خنجر بران نیست دل نویسنده ی حساس شوریده حالی را به تیر نگاهش شکار کرد و میان دستان ظریفش چنگ زنان باخود برد!نویسنده ی تیره بخت عاشق پیشه سوال نمود : با دل زخم دار من چه خواهی کرد؟.............. جواب داد : هیچ بدورش می افکنم!

نویسنده پرسید:پس چرا با تیر نگاهت شکارش کردی ؟

خندید و گفت:میدانی شکارچی بی رحم است شکار میکند ولی هرگز به شکار خود دل نمیبندد!

 

 

 

 

 



دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 |

 
 

 
مردمان درخواب
آسمان اما دلش
همچون دلم بي تاب

نيست ديگر نقشي از مهتاب
كوچه لبريز از صداي
گريه هايي ناب
چشمهاي خسته ام
چون آسمان بي خواب
مي نشينم تا سحر
در حسرت مهتاب

***
تيرگيهاي مرا
اي روشني درياب



دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 |
آنشب بهار در نخستین روزهای تولد تازه خودهمراه عطر مخصوص و وسوسه انگیزش بر آن باغ بزرگ و اشرافی نازل شده بود.بوی مست کننده ی گل سرخ از پشت گلخانه ی بزرگ چون یک توده ی نامرئی بدست باد پراکنده میشد و حلقه ی خوشبوئی به دور عمارت دوطبقه ای که با مرمرسپید تزئین شده بود میکشید.چراغهای  تمام اتاقهای طبقه ی اول و دوم روشن بود.نور سپید چراغ ها از پشت پرده های قهوه ای اتاقها حالتی شاعرانه ایجاد میکرد.انگار که در پشت هر پنجره ماهی طلوع کرده بود.این عمارت بزرگ و وسیع که به رنگ سفید تخم مرغی با سنگهای مرمر شکوه مخصوصی داشت در وسط یک باغ  بسیار بزرگ قرار گرفته بود.وسعت باغ بآن اندازه بود که اگر کسی از جلوی در ورودی که به یک خیابان آسفالته و مشجر در ناحیه ی شمیرانات باز میشد می ایستاد و صاحبخانه را صدا میزد مطلقا صدایش به عمارت نمیرسید.درسمت شمالی عمارت یک گلخانه ی بزرگ شیشه ای به چشم میزد و در قسمت جنوبی باغ و با فاصله ای بیش از صد متر بادراصلی باغ عمارت یک طبقه سمنتی مخصوص باغبان و خانواده اش قرارداشت و فاصله ی بین عمارت و سمنتی و ساختمان ارباب بیش از سیصد متر بود که با جویبار های متعدد،درختان بلندوباریک کاج،تبریزی های قطور و قدیمی ،کرت های قشنگ و مربع شکل گلها و خیابان های ریگی که مثل یک مار خاکستری در داخل محوطه ی باغ میپیچید از هم کاملا جدا شده بودند.

 درآنشب  نخستین روزهای بهار و سال نو ایرانی عمارت اربابی غرق در نور بود و در پارکینگ جلو عمارت که محصور بین درختان کاج و یک استخر بزرگ با فواره های متعدد بود ده ها اتومبیل بزرگ و مجلل پهلو زده بودند و هرچند دقیقه یکبار اتومبیل تازه ای برگروه اتومبیلهای بزرگ و کشیده افزوده میشد.راننده ای با عجله از پشت فرمان بیرون میجست درسمتراست اتومبیل را باز میکرد و تاکمر خم میشد و مرد و زن نسبتا مسنی در لباسهای تیره و مجلل اشرافی از اتومبیل پیاده میشدند و جلو عمارت مورد استقبال صاحبخانه قرار میگرفتند و بعد دروسط سالن بزرگ پذیرائی که با فرشهای بسیار اصیل کرمانی تزئین شده بود بگروه میهمانان معطر و تمیز میپیوستند.

اجازه بدهید چون قصه ی ما از همین مهمانی و همین ساختمان شروع میشود ماهم از همین در بآرامی وارد سالن مجلل پذیرائی شویم و به حرفها و پچ پچ ها و تعارفاتی که خاص مجالس اشرافی است گوش دهیم ...

آه ببخشید،من باید صاحبخانه و همسرش را قبلا بشما معرفی کنم .آقای اسدخان و همسر بسیار جوانشان مهناز،اسدخان مردیست نسبتا کوتاه و چاق و مثل اغلب مردان ایرانی از سنین سی و پنج سالگی موهایش شروع به ریختن کرده و حالا که پنجاه و هشت سال از سنشان میگذرد،یک دایره طاس و سرخ رنگ در وسط سرشان پدید امده و این طاسی نه تنهااز لطف وجود بازرگان نامدار شهر چیزی کم نکرده بلکه نوعی صلابت و بزرگواری و تشخص به وی بخشیده که در بسیاری از مواقع گره مشکلات را به کمک همین جاذبه تشخص حل کرده است و اما مهناز همسر جوان آقای اسد خان،بیش از دوسالی نیست که بعد از مرگ همسر اولی و   مادر تنها فرزند اسدخان قدم به این خانه گذاشته است .او زنی است نسبتا کوتاه قد،با چشمان آبی آسمانی ،پوست سفید درخشان،بینی کوچک،لب و دهان کوچک و مجموعا صاحب نوعی زیبائی و لوندی حساب شده که خودش میداند از این حربه به موقع استفاده کند و خودخواهیهاو شهرت طلبی اش را ارضا نماید.

بعد از معرفی صاحبخانه و همسرش وارد جمع میهمانان میشویم تا در هاله ای از نور و عطرهای گرانقیمت و درخشش برلیانها و گردنبندهای زمردینشان که حقیقتا چشم هارا نوازش میدهند درکوران حادثه ای قرار بگیریم که امشب همراه با نسیم خوش بهاری و رستنها و شکفتنهای گلهای سرخ گلخانه بزرگ اسدخان نطفه میبندد.

میهمانان که تعدادشان از پنجاه نفر بیشتر است در وسط سالن،گروه گروه دور هم حلقه زده اند.دربین آنها از بازرگانان تا مهندسین متشخص شهرساز و صاحبان صنایع،زمینخواران بزرگ حتی یکی دو روزنامه نویس و سیاستمدار و چند پزشک سرشناس دیده میشود که ضمن برداشتن و سرکشیدن گیلاسهای ویسکی،مارتینی،کنیاک و خلاصه گرانبها ترین مشروبات الکی که بوسیله ی گارسنهای حرفه ای سرو میشود بتدریج قبای تشخص را از تن خارج میکنند و هرکس بفراخور حال و هوای ذهنی خود حرفی خودمانی به میان میکشدو بخصوص در قسمتی از مجلس سروصداها و شوخیها گرمتر و پرشروشور تر است و شمع محفل این  گروه مرد جوانی است بیست و  چند ساله،لاغراندام،رنگ پریده،بادندانهای ردیف شده و سفید رنگ و نگاهی غمگین ...مرد جوان بیشتر حالت نقاشان و صاحبان حرفه های هنری را دارد تا یک بازرگان زاده که فارغ التحصیل رشته ی ریاضیات از یکی از معتبر ترین دانشکده های امریکا شده و حالا دربازگشت به وطن،پدرش برای او ضیافت مجللی برگزار کرده و میخواهد او را به گروهی از متنفذین شهر معرفی کند.یکی از زنان نسبتا مسن که صدای نسبتا کلفت و زمختی دارد و جواهرات مفصلی بر روی سینه آویزان کرده که حتی سنگینی آنرا حاضرین هم روی سینه ی خود حس میکنند میگوید:سامان خان!من تعجب میکنم چطور شما دست یکی از موبور هارا نگرفتین با خودتون بیارین !شوهر زن که مرد چاق و خپلی است و بیشتر قیافه اش به نقاشی آدمهای الکی خوش روی بشکه های آبجو شبیه است تا یک پزشک سرشناس با لودگی مخصوص میگوید:عزیزم تو باید جملتو تصحیح کنی و بگی تعجب میکنم چطور یکی از اون موبور ها دست سامان خان رو نچسبیده و به کشوره ما نیومده؟صدای شلیک خنده ی اطرافیان بلندمیشود و سامان هم به زحمت لبخندی میزند اما حالت چشمانش نشان میدهد که مطلقا برای تحمل چنین شوخی هایی تربیت نشده است،مرتبا تغییر رنگ میدهد.

بهرحال آنشب پچ پچ ها،درگوشی ها،کنایه ها و متلک ها ی بی پروا که تحت تاثیر الکل و گرمای سالن هرلحظی رنگی تند تر بخودمیگرفت با صدای امرانه اسدخان قطع شد ...خانمها و آقایان!عزیزان همشهری خوب من،به منزله دوست خودتون مثه همیشه خوش اومدین به قول دوستان در خانه ی اسد خان همیشه یک لقمه نون و پنیر و بوقلمون پیدا میشه بشرط اینکه ما پیرو پاتال ها زخم معده مون عود نکرده باشه!...همه از این شوخی اسد خان به صدای بلند خندیدند و حتی دو سه نفر برایش کف زدند و اسدخان درحالیکه خودش از نطق افتتاحیه اش راضی بنظر میرسید غبغب چربش را جلو داده و ادامه داد...اما امشب برای من شب دیگه ائیه!من بعد از سالها تنهائی دوباره پسر خوبم سامان رو کنار خودم و دوستان عزیزم میبینم و قوت قلب تازه ای پیدا میکنم چون آقایون نمیخوام توهینی کرده باشم اما دیگه ما پیروپاتال شدیم و عصر عصر جووناس...اسدخان که خیال میکرد با گفتن این جمله روشن فکری خودش را در انطباق با مسائل روز به اثبات رسانیده است راضی تر از چند لحظه ی پیش با دست به سوی فرزندش که حالا کاملا به یکی از ستونهای سرسرا تکیه زده و پدرش را تماشا میکرد اشاره کرد و گفت:اجازه میخوام پسرم سامان را یک بار دیگه خدمت خانم ها و آقایون معرفی بکنم و اگه حاضرین با یک پدر امیدوار همدلی بکنیم ازتون میخوام جام هاتونو به سلامتی سامان من که مایه ی افتخار پدرشه سر بکشین...همه ی حاضرین جام ها را بلند کردند عده ای هم برای نطق اسد خان دست زدند و سامان با تکان دادن سر که معلوم بود از شدت بی حوصلگی روی پیشانی اش عرق نشسته است از حاضرین تشکر کرد و همینکه مدعیون دوباره به خودشان پرداختند سامان آهسته به طرف گرام مبله ای که در گوشه ی اتاق گذاشته شده بود رفت و تکمه ی گرام را فشرد،رنگ سبز روشنی در صفحه ی امپلی فایر گسترده شد،آنوقت انگشتان بلند و باریک سامان به طرف جا صفحه ای بزرگی که روی گرام مبله،باسلیقه ای مخصوص قرارگرفته بود حرکت کرد تایکی از صفحات را انتخاب کند اما ناگهان چشمش به چهره ی دختری افتاد که از بیرون و کاملا به شیشه ی پنجره ی اتاق چسبیده و شکل مسخره ای به دختر بخشیده بود ....دختر با لبخندی که پشت شیشه پهن شده بود زل زل به سامان نگاه میکرد و با انگشت صفحه ای را روی جا صفحه ای نشان میداد و سامان که از دیدن دختری پشت شیشه ی اتاق حیرت کرده بود بی اعتنا سرش را پایین انداخت و انگشتانش را روی صفحه ای که انتخاب کرده بود فشرد تا آنرا بیرون بکشد ولی دختر با انگشت به شیشه زد و همینکه سامان سرش را بلند کرد باز با اشاره صفحه ی دیگری را نشان داد...سامان که ظاهرا از سماجت دختر بتنگ آمده بود این بار انگشتان بلند و باریکش را به سمت صفحه ای که دختر نشان میداد برد و آن صفحه را بیرون کشید و روی آنرا با بی حوصلگی خواند:لام لایت ..........بعد با تعجب به چهره ی دختر که حالا تمام صورتش از خوشحالی میخندید خیره شد...انگار تمام صورت دختر به یک لبخند بزرگ تبدیل شد و حتی به نظر سامان میرسید که دختر دارد به مناسبت انتخاب این صفحه برایش دست میزند و میرقصد،سامان صفحه ای که انتخابش بوسیله ی دختر ناشناس پشت پنجره به وی تحمیل شده بود روی گرام گذاشت و آهنگ ملایم و مطبوع لام لایت در فضای سالن پیچید،سامان سیگاری از جیب بیرون کشید،آنرا گوشه ی لب گذاشت بعد با فندکش سیگار را روشن کرد و از پشت دود غلیظی که از دهان بیرون میداد باز چهره ی آن دختر را پشت پنجره تماشا کرد که انگشتانش را به نشانه ی تحسین حلقه کرده و ظاهرا با کلماتی که به گوش سامان نمیرسید اما میتوانست مفهوم آنرا درک کند ژست سیگار کشیدن اورا تمجید میکرد. سامان اینبار از حرکت دختر خوشش آمد کمی به طرف پنجره ی شیشه ای خم شد،دختر ناگهان انگشتش را به طرف دهان سامان روی شیشه لغزاند،و آنقدر این حرکت سریع بود که سامان وحشت زده و از ترس فرورفتن انگشت دختر خودش را عقب کشید و این عکس العمل سامان بقدری مضحک بود که دختر تقریبا از خنده به حالت غش افتاده بود و خود سامان درحالیکه سعی داشت پشتش به مدعیون باشد از ته دل میخندیدو بعد هم برای شناختن دختری که پشت پنجره اورا به بازی گرفته و حاضر نبود داخل سالن پذیرائی شود و به مدعیون بپیوندد بدون سروصدا از در عقب پذیرائی خارج شد......

 ادامه دارد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 |

 
 

اسرار عزل را نه تو دانی و نه من

                   این حرفه معما نه تو خوانی و نه من

پس از پس پرده گفتگوی من و تو

                   چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت 

غم من نخور که دوریت برای من شده عادت



 

چهارشنبه دوم مرداد 1387 |

 

چشم من بیا منو یاری بکن گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد کاری از ما نمی یاد زاری بکن

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد تا قیامت دل من گریه می خواد

هر چی دریا رو زمین داره خدا با تموم ابرای آسمون ها

کاشکی میداد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گریه کنن

سرنوشت چشاش کوره نمی بینه زخم خنجرش می مونه رو سینه

حالا که گریه دوای دردمه چرا چشمام اشکشو کم می یاره

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد تا قیامت دل من گریه می خواد

خورشید روشن ما رو دزدیدند زیر اون ابرای سنگی کشیدن

لب بسته سینه ی غرق به خون قصه موندن آدم همینه

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد تا قیامت دل من گریه می خواد



سه شنبه یکم مرداد 1387 |

ای سیمای خسته دلان یار کیستی ؟

ای جان فدای تو دلدار کیستی ؟

زاهد نماز و رند نیاز اردت بپیش

ای بی نیاز از این دو خریدار کیستی ؟

کاری بکار غیر نداری و ای عجب

بی کار هم نه ای زپی کار کیستی ؟

پروانه وار دل و جان زما ربوده ای

روشن نشد که شمع شب تار کیستی ؟

سیمای غمگین دل و جان خلق عالمی

اما عیان نشد که تو خود یار کیستی ؟

آن کیست کز تو ای شه خوبان ربوده دل

ای فتنه ی جهان پی دیدار کیستی ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



سه شنبه یکم مرداد 1387 |